20 خرداد چه روز خاطر انگیزی
صبح با بی حوصلگی بیدار شدم
صورتمو شستم و صبحانه خوردم یه دوش گرفتم لباسمو عوض کردم و اومدم توی اتاق مطالعه که درس بخونم
در کتابخونه رو باز کردم که کتابمو بر دارم چشمم افتاد به دفتر قدیمیم برشداشتم و شروع کردم به ورق زدن
رسیدم به 20 تیر 1381 ...
وای چه روزی بود
مامان خانم از صبح سرم غر می زد
آخه کارنامه ی کنکور آزمایشیمو که قایمش کرده بودمو پیدا کرد
کابل سیستمم جمع کرد که مثلا" درس بخونم
تلفن رو بر می دارم به الهام زنگ می زنم که واسم کابل بیاره همه ی اتفاقای از صبح رو هم واسش تعریف کردم
نیم ساعت بعد الهام با کلی جزوه و کتاب وارد اطاق شد ...
ساعت 12 شب مامان اومد پیشم سرم و بوسید و گفت که زود بخوابم که فردا انرژی داشته باشم واسه ی درس خوندن
توی دلم خدا خدا می کردم که زودتر بخوابن
ساعت 1 پاورچین پاورچین رفتم بیرون و وقتی مطمئن شدم همه خوابیدن با سرعت نور خودمو به کامپوتر رسوندمو وارد دنیای پر زرق و برق اینترنت شدم
آدمای مختلف pm می دادن
یه ID نظرمو جلب کرد shiveedpol
شروع کردم باهاش به چت کردن
اونقدر محو گپ زدن بودم که گذر زمان رو حس نکردم
یهو صدای در اطاق بابا اینا بلند شد
ساعت رو نیگا کردم
واااااااااااای 6:30 صبح بود
به سرعت قرار فردا رو هماهنگ کردم و خودم و به تخت خوابم رسوندم
هنوز دارم به اون پسر که خودشو امیر فرخ معرفی کرده بود فکر می کنم ...
چقدر زود گذشت
وارده دهمین سال آشنائیمون شدیم
هر روز عشق و علاقه ام بهش بیشتر می شه
اون چشاش موش موشیش به آینده امیدوارم میکنه
اون لبخندش گرمای زندگیمه
نمی دونم اگه نبود به کجا می رسیدم
خدا رو شکر می کنم که انتخابم درست بود
101011